ميرزا حسن حسينى فسايى

647

فارسنامه ناصرى ( فارسى )

يا قجرى « 1 » ، بلكه تمامت اهالى ايران طالب بودند كه دولت قوى گردد و مملكت وسيع و شايد خيانت حاجى ابراهيم با دولت زند همين بود « 2 » كه كار شدنى زودتر شود و بلاد از مشقتى كه در جنگهاى دو خانواده بر سر پادشاهى متصور است مصون و محفوظ بماند و شكى نيست كه فقط محافظت جان خود و قبيله خود بود . القصه چون لطف على خان ، چند منزل به جانب چمن گندمان حركت نمود « 3 » ، جناب حاجى ابراهيم ، برخوردار خان و محمد على خان زند ، ايشيك آقاسى را به بهانهء مشورت ملكى به خانه خود دعوت نمود و به مدد فوجى از اهالى شيراز كه فراهم آورده ، محمد حسين خان برادر كوچكتر خود را سركردهء آنها نموده بود ، بدون اينكه خونى ريخته شود « 4 » ، اين امراى زند را گرفته ، حبس نمود و خبر اين واقعه را در روز بيست و ششم ذى حجه همين سال به برادران ديگر خود عبد الرحيم خان و محمد على خان كه در اردوى لطف على خان سركردهء دو فوج سپاه فارس بودند ، در منزل سميرم عليا ، شش فرسخى قمشه اصفهان رسانيد و سپاه نواب ولىعهد قاجار در قمشه توقف داشت و عبد الرحيم خان اين واقعه را به دوستان خود اعلام نمود و سركردگانى كه با وى معاهده داشتند قرار گذاشتند كه چون شب شود تفنگچيان فارس و ايلات به جانب سراپردهء لطف على خان شليك تفنگ كنند و غوغا نمايند و اين را نشانهء اجتماع ياران نمودند و چون بر اين قرارداد از هر جانب اردو غوغا برخاست و لشكر فوج فوج در حركت آمدند و لطف على خان از اين غوغا و ازدحام تعجب كرده ، برآشفت و جماعتى را براى خبر آوردن روانه ساخت و فرستادگان عود كرده ، گفتند ، صلاح در آن است كه بر اسب بىلجام نشينى و جان خود را از مهلكه بيرون اندازى « 5 » كه تمامت سپاه به دشمنى تو برخاسته‌اند و لطف على خان ، چون هر كس را خواست و اعتنا ننمود ، طغيان اهل اردو را باور نمود و در ميانه ، طهماسب خان فيلى و هفتاد تن از كسان او آمدند و با او به راه افتادند و به گمان آنكه هنوز شيراز و ارگ وكيلى در تصرف برخوردار خان و محمد على خان زند باقى است به جانب شيراز تاخت و در ابرج « 6 » و دشتك خبر از واقعه شيراز رسيد و چون در ميانهء راه ، معادل سيصد نفر سوار به او پيوستند ، دل از جاى نداده تا پشت « 7 » قلعه شيراز آمده ، پيغام براى حاجى ابراهيم فرستاده ، سبب اين واقعه را پرسيد و حاجى در جواب گفت به لطف على خان بگو من بر ارادهء تو مطلع شدم و جز اين تدبير براى سلامتى خود نديدم « 8 » كه ترا از ملك آواره كنم و هم به او بگو كه اميد از شيراز را قطع كن « 9 » و اگر جان خود را خواهى ، روى به ديگر ممالك‌آور ، و لطف على خان از اين سخن خنديده گفت اين مرد خائن هرچه باشد شهرى است و اتباع او چند نفرى از اهل بازار و

--> ( 1 ) . يعنى يكى از خاندان قاجار . ( 2 ) . درباره احوال حاجى ابراهيم رجوع شود به ذيل تاريخ گيتىگشا ، ص 339 : كه او را ( حرامزاده‌اى لولىحسب يهودى - نسب ) مىداند . . . و ( نسناسى بدكيش كه قابليت كلانترى خانه خويش را نداشت ) ص 342 . ( 3 ) . ذيل گيتىگشا ، ص 326 ، روضة الصفا ، ج 9 ، ص 237 . ( 4 ) . ذيل گيتىگشا ، ص 343 . ( 5 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 9 ، ص 237 ، ناسخ التواريخ ، ج 1 ، ص 58 . ( 6 ) . در متن : ( ابزج ) ر ك : فارسنامه ناصرى ، ج 2 . ( 7 ) . در متن : ( پشتت ) . ( 8 ) . در متن : نديده . ( 9 ) . ر ك : تاريخ ايران ، ملكم ، ج 2 ، ص 67 .